ستایش نامه پیشکش به همه ی آموزگارانی که به من آموختند آنچه نمی دانستم
سپاه غمم از تو نیرو گرفت
صدای من از روشنی های توست
سکوت من ازلفظ گیرای توست
تو از نسل آبی تو ازآتشی
تو دل را به اوج خدا می کشی
تو دادی قلم را به دست دلم
تو دادی چو سبزینه آب و گلم
به باران تو باریدن آموختی
به گل رمز روییدن آموختی
کلام تو منظومه ی آب هاست
کلام تو تدریس میراب هاست
کلام تو شب را سحر می کند
شب تیره را در به در می کند
نسیم تو در کوچه ی دل رهاست
نسیم تو در کوچه ها آشناست
تو تنهایی رازهای منی
نکیسای آوازهای منی
تو بودای انجیر اخلاص من
کرشنای تقدیر و احساس من
تو ملای روم پگاه منی
تو شمس افق های آه منی
تویی شاعر مثنوی های من
تو موسای هی های و هی های من
شباویزی از اشک همراه توست
زمین و زمان ابری آه توست
مزامیر داوود در نای تو
افق تا افق سهم فردای تو
تو شبگیر را سوز دادی به وام
تو خواندی سحر را به تطهیر شام
تو انا جعلنای آیینه ها
تو انا فتحنای گنجینه ها
تو درس تجلی به مه داده ای
تو دل را به آیینه ره داده ای
تو تعمید ده آفتاب مرا
تو تعبیر کن راز خواب مرا
تو تکرار بدر و احد بوده ای
چو حلاج بردار خود بوده ای
سرود ازتو درس ترنم گرفت
زبان از کلامت تکلم گرفت
من اندیشه خوان کلام تو ام
نو آموز درس پیام تو ام
تو پیوند دادی به گل آب را
تو خواندی غزل های مهتاب را
تو آن گلشن رازهای منی
تو آن اوج پروازهای منی
کجا رفتی ای یار دیر آشنا
کجایی کجایی کجایی کجا؟
شب عزلت نشین نگاه تو باد
سحر برخی خانقاه تو باد
راضیه حسینی طبا طبایی مشهد خرداد۱۳۷۲

